خوب می دانم...
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢  

چشمانم را گشودم ، نیمه شب بود و نیافتمت ! سر بلند کردم و دیدمت ، دست بر پیشانی بلند طاها گذارده بودی . کودکم را که در تب می سوخت نوازش می کردی و من تمام این مدت در خواب غنوده ....

کودک نورسیده نیز بر دست دیگرت و من : مات این جلوه الهی از مهر تو مانده بودم.

سر فرو آوردن و لب فرو بستن ، تنها کلام من در سپاس از نیمه خدایی توست....



 
سلام....
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱  

مینویسم تا تو بخوانی، حرفهایی را که نگفته نمی توانم نگه دارم!